زن،مدلهای دموکراسی و حقوق بشر

زن،مدلهای دموکراسی و حقوق بشر

در تمامی مدلها و تیوریهای دموکراتیکی که تاکنون توضیح داده شد، هیچ کدام به حقوق برابر همه انسان ها باور نداشتند.
گروه زنان گوپی
1399/2/12
0 نظر

● مقدمه:

 

در تمامی مدلها و تیوریهای دموکراتیکی که تاکنون توضیح داده شد، هیچ کدام به حقوق برابر همه انسان ها باور نداشتند. در یونان و رم باستان آنگاه که از ساختار دموکراتیک جامعه و مشارکت شهروندان در مسایل سیاسی صحبت می شد منظور مشارکت شهروندان آزاد در اداره جامعه بود.

از مشخصات این شهروندان می توان از تعلق داشتن به محل، داشتن دارایی های مادی و آزادی های سیاسی نسبی نام برد. زنان، بردگان و مهاجرین فاقد پیش شرطهای فوق بودند یعنی آزاد نبودندچرا که فاقد دارایی های مادی بودند. بدین ترتیب شرایط لازم جهت شرکت در امورسیاسی، حقوقی، اقتصادی و فرهنگی عبارت بود از داشتن تعلقات مادی و مقام اجتماعی مناسب. آن چهره ی متفکری که من در سطور بعدی بطور مختصرو با اقتباس از نوشته ی دیوید هلد معرفی کرده و به بررسی نظریات او در رابطه با دو مفهوم "حوزه خصوصی" و "حوزه عمومی" و نقش زنان در ایجاد ساختار های دموکراتیک خواهم پرداخت خانم ماری ولستن کرافت نام دارد. ماری ولستن کرافت (طلیعه ی تکامل تیوریهای آزادی زنان)

ماری ولستنکرافت (1759-1797) در لندن متولد شد. بعد از مدتی همراه خانواده ی خود به یورکشایر کوچ کرد. در هیجده سالگی به ویلز برگشته و در شهر های مختلف انگلیس به کارهای گوناگون از جمله تدریس پرداخت. تحت تاثیر نظریات روسو قرار گرفته و با حفظ انتقاداتی به نظریات او به پرورش تیوری های جدید پرداخت. در سال 1792 کتاب "پاسداری از حقوق زنان" یا Vindication of the Right of Woman را به چاپ رساند. اگر چه این کتاب در بین گروه های رادیکال با استقبال زیادی روبرو شد ولی در سایر حوزه های کار علمی و سیاسی عصر خود با تمسخر روبرو گشته و اهمیت زیادی پیدا نکرد. البته دلیل این امر زیاد هم عجیب نبود. ولستنکرافت در این نوشته پایه های قدرت سیاسی موجود عصر خود یعنی رهبری مردان، اشراف، روشنفکران و سایر نیروهایی که در خدمت قدرت و سیستم عمل می کردند را زیر علامت سیوال برد.

وی در برخور دیالکتیکی به گفتمان های متداول زمان خود به نقد نظریات تیوریسن های لیبرالی، چون هابس، بنتهام، جان لاک و به آن بخش از نظریات روسو که حقوق زنان را نادیده گرفته بود پرداخت. مشارکت و حضور برابر زنان با مردان در سیاست و در تیوری، تا ارایه ی نظریات جان استوارت میل مسکوت مانده بود. همین بی توجهی نیروهای حاکم بر سیاست و سایر حوزه های قدرت، سبب کم اهمیت جلوه دادن چنین نظریاتی شده بود. علیرغم دموکراتیک و منطقی بودن نظریات ولستنکرافت، تاکنون این نظریه پرداز که جلو تر از زمان خود حرکت می کرد، در بین فعالان حقوق زن و مسایل دموکراتیک تقریبا گمنام باقی مانده است.

● رابطه ی برابری سیاسی و آزادی

ولستنکرافت به وابستگی دو گفتمان برابری سیاسی و آزادی به یکدیگرباور داشت و آن را بعنوان یکی از پایه های اساسی یک جامعه انسانسالار ارزیابی می کرد. او همچون روسو رهایی سیاسی را برای کسانی که دایم بدنبال انباشت پول و مادیات بودند مشکل می دانست. به دیگر بیان آزادی را با کسب و یا شکار دایمی مادیات و ثروت در تضاد می دید (نگ. به دفاع از حقوق زنان ص: 255). او همچون روسو معتقد بود که ارزشگذاری بیش از حد به ثروت و افراد ثروتمند موجب بوجود آمدن دردها و مشکلات زیادی برای ساختن یک جامعه ی دموکراتیک شده است. ولی تاکید می کرد که یکی از مهمترین عواملی که می تواند امکان مشارکت افراد را در مسایل سیاسی و اجتماعی جامعه افزایش دهد رهایی شهروندان از فقر می باشد. این مشکل با حل سیستم تقسیم ارث و انتقال قدرت از نسلی به نسل دیگر امکانپذیر می گردید. اومعتقد بود که فقر می تواند چشم های بصیرت و اگاهی مردم را کور کند و روح انسانها را کدر کند.

ولی از طرف دیگر نوآوری و ابتکار را با کمبود های مادی درارتباط می دید. او معتقد بود، انسانها آنگاه می توانند توانایی ها و عواطف انسانی خود رابهتر پرورش دهند که در مضیقه قرار گیرند. کار پژوهشی خود را همصدا با روسو برای ایجاد جامعه ای که درآن برابری انسان ها در مقابل قانون یکی از اصول بنیادی آن بود، تعمیق داد. از منظر تفکر ولستنکرافت، تنها در چنین جامعه ای است که خرد جمعی، روشنگری و آگاهی عمومی، ارتباط کم تنش انسانها باهمدیگر و درک متقابل خواست های انسانی قابل ارتقا و عملی شدن است. او می نویسد:

The preposterous distinction of rank, which render civilization a curse, by dividing the world between voluptuous tyrants and cunning envious dependents, corrupt, almost equally, every class of people, because respectability is not attached to the discharge of the relative duties of life, but to the station, and when the duties are not fulfilled the affections cannot gain sufficient strength to fortify the virtue of which they are the neutral reward . (Vindication, pp. 256-7)

"تقسیم غیر منطقی مردم جهان به طبقات و گروه های مرفه قدر قدرت و طبقه پایین احمق و حسود، به تخریب تمدن انسانی ختم شده و همه ی طبقات را یکسان به ارتشا می کشاند. در چنین طبقه بندی متاسفانه تعهد و انجام وظیفه انسانها در زندگی نیست که معیار مقایسه و اندازه گیری شمرده می شود، بلکه برعکس ثروت و مقام اجتماعی است که ارزش ساز هست. آنگاه که وظایف روزمره به خوبی انجام نمی شوند، بدلیل این است که احساسات انسانی نیروی کافی برای چالش های جدید برای انجام تعهدات خود، که یک پاداش طبیعی در مقابل انجام وظایف است، بدست نمی آورند" (نگ. پاسداران آزادی. ص: 7-256).

● عمل اجتماعی، تیوری و تقسیم قدرت

چند نکته در عبارت بالا وجود دارد که نیازمند توضیح بیشتری هستند. نکته اول اهمیت و تاکید روی تیوری و تاثیرآن روی راهکارهایی است که به ایجاد سامان های اجتماعی منجر می شوند. برای مثال طبقه بندی کردن گروههای انسانی و حیوانات خصوصا و مسایل طبیعی عمومل در حوزه کار محققین و دانشمندان قرار داشته و دارد. با درجه بندی جانبدارانه، منفی و یا انحرافی می توان نیرو و گروهی را ضعیف، احمق و ابتدایی جلوه داد و بالعکس مقام و جایگاه فرد و یا گروهی را به عرش رساند. موضوع دیگر تاکید روی ذهنیت و آن باورداشت هایی که در انسان ها نهادی شده و جزو هویت های فردی و یا گروهی در نظر گرفته می شوند. این بدین معنی است گروههای انسانی در برخورد با هنجاری های فکری و اجتماعی که مورد قبول آنها نبوده، با میراثهای فکری از پیش گذاشته شده آنها تطابق نداشته و یا در چهارچوب این معیار ها نمی گنجند، در تقابل قرار گیرند. نقطه عزیمت ما در چنین مواردی متاسفانه سنت ها، پیشداوری ها، آیین های عمومی و آن مقررات و تاریخ نوشته شده ای است که توسط طبقه برتر و پیروز بنیان گذاشته شده و توسط طبقات ضعیف به سایر نسل ها منتقل گشته است.

مثال های گوناگون برای اثبات این نظریه وجود دارد. مثال گویا همین حذف زنان از جرگه شهروندی در یونان، رم و جمهوری های دوره رنسانس بود. این پدیده تا اواسط قرن بیستم هم ادامه داشت. نصف جمعیت جوامع انسانی همراه با جوانان و مهاجرین حق انتخاب شدن و یا انتخاب کردن در امور سیاسی را نداشتند و این ضعف در سیستم تفکر و ساختار سیاسی مشکل عمده هم بحساب نمی آمد. این ساختار سیاسی غیردموکراتیک هنوز در خیلی از کشورهای اسلامی و یا مذهبی که از جمله متحدین سیاسی و نظامی جوامع غربی هم هستند وجود دارد. برای مثال می توان از عربستان سعودی، پاکستان، پاره ای از کشور های آسیای میانه، کویت، شیخ نشین های خلیج فارس و اکثر کشورهای اسلامی نام برد.

این حذف تیوریک و سیاسی در عمل اجتماعی، تاثیرات مادی و اقتصادی مهمی را بدنبال داشته و دارد. استثنا کردن زنان از داشتن حق مالکیت، عدم حضور دربازار کار از آن جمله نتایج چنین حذفی است. به دیگر بیان قدرتمندان کشورها که کنترل موسسه های سیاسی و فرهنگی و علمی را در اختیاردارند؛ از این ذهنیت- تیوری که زنان با مردان برابر نیستند به این نتیجه می رسیدند که زنان می بایست از حق مشارکت در کارهای مهم کنار گذاشته شوند. نتیجه این که تیوری و عمل اجتماعی دو روی یک سکه را تشکیل می دهند. برداشت بعدی از این آنالیز می تواند این باشد که اگر ما به تیوری هایی دسترسی پیدا کنیم که توانایی توضیح روابط اجتماعی موجود را دارد که خود حاصل سامان اجتماعی، فکری و اقتصادی مسلط در جوامع گوناگون هست، می توانیم به ارایه راه حل هایی که می توانند نیروهای زیادی را حول خود جمع کند موفق شویم. در این صورت نصف راه ایجاد یک جامعه ی دموکراتیک را پیموده ایم.

نکته سوم و مهم عبارت بالا تاکید روی آگاهی شهروندان هر جامعه در ایجاد و تکامل گزینه های جدید سیاسی است. تا زمانیکه ما نتوانیم یک فضای عمومی که در آن شهروندان، با بردباری و احترام متقابل به هویت قومی، اعتقادی، حقوق و وظایف افراد جامعه بتوانند مورد بحث و آنالیز قرار دهند ایجاد کنیم، بنیاد یک سامان دموکراتیک که توافق جمعی نتیجه آن است فقط بعنوان یک آرمان باقی خواهد ماند.

تحقیقات ولستنکرافت به ایجاد یک مدل جدید مدیریت سیاسی ختم نشد ولی از طرف دیگر تحول مهمی در آنالیز پیش شرط های لازم برای یکپارچه کردن دو جنس یا عضو تکمیل کننده مهم جامعه یعنی زنان و مردان را بوجود آورد. این مهم اگر درست اجرا شود می تواند به ساختن یک سیستم سیاسی جدید فرا روید. ولستنکرافت با تفسیر ها و نقدهای خود از افکار و نظریات موجود و نشان دادن نقاط ضعف سیستم سیاسی و اجتماعی که به حذف زنها از مشارکت در سیاست و انتخابات منجر شده بود به یک واقعیت تلخ انگشت گذاشت، که بزرگانی چون روسو، ولتر، دیدرو، ماکیاولی، مارسیلیوس و افلاطون و سایر اندیشمندان فلسفه و سیاست بی توجه بودند. نتیجه اخلاقی که از این نکته می شود گرفت این است که تحلیل های اجتماعی زمانی دقیقتر و کاملتر هستند که شخصی شده و با علایق اجتماعی افراد پیوند داده شوند. با این تاکید که نوعی فاصله بین منافع بلاواسطه ی خصوصی و موضوع تحقیق باید در نظر گرفته شود.

بهر جهت ماری ولستنکرافت با قدرت تمام در مقابل تفکرات روسو وجریان قدرتمند جمهوریخواهانی که در تیوری و عمل، زنان، جوانان و "آن دیگری ها" را از جرگه شهروندی و پروسه مشارکت در مسایل سیاسی کنار گذاشته و در طبقه بندی اجتماعی زیر قدرت شهروند آزاد یعنی مردان ثروتمند جای می داد، ایستاد. هدف از نوشتن "پاسدارای از حقوق زنان" به گونه ای بود که تمامی نظریات و قرایتهایی که حق شهروندی زنان را نادیده می گرفت، آنالیز کرده و با استفاده از تجربیات موجود و منطق رد کرده و گزینه دیگری را در مقابل خواننده قرار می دهد. شاید ولستنکرافت جزو اولین کسانی نبود که نابرابری زن و مرد و به بیان بهتر چرا زنان نتوانستند بعنوان شهروند و آزاد حساب شوند و حقوق برابر با سایرین داشته باشند برایش سیوال برانگیز بود، ولی آنالیز این مسیله و تیوریزه کردن و چاپ این نظریات، آن چالش بزرگی بود که ولستنکرافت را در راه خود پیشرو کرد.

امروزه حداقل سه جریان فکری و علمی خردگرایی را می توان تشخیص داد که جمع بست های دوران روشنگری و مدرنیته را به چالش می کشند. این سه جریان عبارتند ازجریان فمنیست های رادیکال، پساکلنیالیست ها و پسا مدرنیست ها. جریان فکری فمنیستهای رادیکال از آن دوتای دیگر در زیر سیوال بردن دستآوردهای به اصطلاح علمی که به اثبات برتری فکری غرب و طبقه متوسط و بالای اروپایی سفیدپوست بر می گردد، رادیکال تر است.

بررسی نظریات و ساختاری که منجر به حذف زنان از جرگه شهروندان شده بود نه تنها برای ایجاد برابری بین زن و مرد اهمیت داشت بلکه برای ساختن یک اخلاق اجتماعی و انسانی جدید و همچنین تکامل آن خرد اجتماعی که پایه های عمومی تر و عمیق تر از منطق مدرنیست های سنتی دارد از وظایف آنالیزهای ولستنکرافت بود. بنظر او روابط بین زن ومرد به یک سری توهمات و یا تیوری هایی استوار بودند که اختلافات بین زن و مرد را به گونه ای طبیعی ارزیابی می کردند. بدین معنی که زنان از نظر عقل، احساس و درک سیاسی اجتماعی و خرد عمومی پایین تر از مردان قرار دارند. مثلا اینکه در بین مردان جامعه ما (ایران/شرق) که عقل زنان با حیوانات و یا ماکیانی چون مرغ مقایسه می شود در این زمینه می تواند گویایی داشته باشد. این چنین باورهایی بود و هست که به روابط نابرابر در ازدواج، ارث و شرکت در مسایل سیاسی جامعه ختم شده و می شود.

ماری تاکید می کرد: اگرچشم انداز تلاش ما " آزادی جهان و عصر جدید را در نظر دارد، این تنها با حذف قدرت و حق طبیعی و خدادادی امپراطوران، شاهان امکان پذیرنیست بلکه این مهم با زیر علامت سیوال بردن حق خدادادی مردان نیز میسر شود" (نگ. به دفاع از حقوق زنان؛ ص: 127). با توجه به نظریات فوق اگر کتاب دفاع از حقوق زنان با چنان سردی و مقاومت مردان صاحب قدرت روبرو شد چندان امرغیر مترقبه ای نبود. در خیلی از کشور های موجود دنیا، حق و برتری مردان بر زنان امری خدادادی محسوب می شود. در سامان اجتماعی سیاسی که در آن زن به لحاظ تاریخی تحقیر شده و نقش زیادی در اداره جامعه نداشت تصویری که از زن ارایه می شد، تصویری غلط، بسیار غیر انسانی و ناعادلانه بود. در این تصویر زن ضعیف، کم عقل، با محدودیت های زیاد رنگ آمیزی می شد. انسانی که به لحاظ سیاسی و اقتصادی وابسته مرد بوده و وظیفه اش می بایست پختن خوراک، رختشویی، تر و خشک کردن مرد و بچه های خانه باشد. خیلی ها این نوع کارها را بسیار پسندیده و مناسب خصوصیات زن می دانستند . به دیگر بیان جامعه سیاسی و علمی آن روز به طبیعی بودن ضعف عمومی زنان باور داشتند و تبلیغش می کردند.

آنچه که "پاسداری از حقوق زن" سعی در توضیحش می داد درست خلاف این باورداشت ها بود. خلاصه ی این نظریات را چنین می شود ارزیابی کرد "همه ی رفتار های اجتماعی و خصوصیاتی که ویژه ی زنها در نظر گرفته می شود اجتماعی بوده یعنی نتیجه ی وجود سنتها، آیین های اجتماعی و مهم تر از همه تعلیم و تربیتی که در خانواده نهادی گشته است می باشد. به دیگر بیان زن، زن زاییده نمی شد بلکه در طول پروسه ی تکامل از کودکی به بلوغ تبدیل به زن می شد. مورد دیگر که به پایدار بودن ضعف مقام سیاسی و اجتماعی زن کمک می کند عدم استقلال اقتصادی زن و عدم تملک ابزار تولید و سرمایه هست. مجموعه این عوامل به ساختن یک تصویر غلط و القایی ختم می شد که در آن زن به عنوان جنس دوم تلقی می شد . آنچه از همه بدتر بود اینکه خود زنان این موقعیت را می پذیرفتند و رفتار خودشان را با این تصویر القایی تطبیق می دادند اگر چه در واقع این چنین نیستند و نبودند (پاسداری از حقوق زنان، ص: 275).

اگر به تجربیات و قرایت های خودمان از وظایف زن، اینکه زن ناموس خانواده است، چنین و چنان جور باید لباس بپوشد و نوع رفتار و گفتارش باید زنانه و آبرومندانه باشد برگردیم و اینکه چگونه مادران این موارد را پذیرفته و بعنوان احکام الهی و مقدس به دختر بچه های خود القا می کنند به درک عمق فاجعه نزدیکتر می شویم. این مورد به ایران و یا اسلام و یا قرون گذشته بر نمی گردد سیستم اقتصاد سیاسی و نگرش مصرفی در غرب هم چنین عمل می کند. کسانی که به موزیک غربی و ملودی هایی که توسط خوانندگان زن غربی روز خوانده می شود گوش کنند خواهند دید که در قرن بیست و یک، جوان ترین و شاید یکی از محبوب ترین خوانندگان زن امریکایی یعنی خانم بریتنی اسپیر چنین می خواند که: "من برای این بدنیا آمده ام که تو را را راضی کنم". روی سخن خانم اسپیر به یک همجنس نیست بلکه به پسران و یا مردانی که دنبال ایشان هستند و بالعکس متوجه است.

به نظر ما ایرانیان که هنوز با واقعیت های تلخ جامعه مان و همچنین کشورهای نظیر خود آشنایی داشته و با آن زندگی می کنیم، اعمال اراده مردان و استفاده مردان از قدرت، نامحدود بوده و شاهد تبعیض مدیریت سیاسی جامعه را بر روی حقوق زنان هستیم این تصاویر امر غیر آشنایی نیستند. ناگفته نماند که برابری حقوقی زنان با مردان هنوز تحقق کامل پیدا نکرده و مرکب قوانینی که درکشور های غربی این حق را برسمیت شناخته هنوز خشک نشده است.

● برای رفع مشکل سامان دیگری باید ساخت

ماری ولستنکرافت نتیجه می گیرد که: "آنچه که بعنوان خصوصیات زنان بر شمرده می شود و آنچه که ما انتظار و توقع داریم که زنان انجام دهند بر می گردد به رابطه قدرت در جامعه و روابط اجتماعی گروههای اجتماعی زنان و مردان در طول تاریخ. این یک مسیله ارگانیگ و طبیعی نیست. بدین ترتیب آنچه باید دگرگون شود سامان سیاسی است که پاسدار این چنین روابطی است. ساختن دنیای دیگری میسر است (نگ. به پاسداری...ص:90). او می نویسد: "فرق انسانها با حیوانات در عقل آنهاست. انسان ها بایست خرد خود را چراغ راه آینده خود کنند و با انباشت تجربه های با ارزش و رسیدن به دانش اجتماعی انسانی و بادوام، زندگی خود را جاودان کنند. انسان توانایی درک درست از آنچه که در پیرامون او می گذرد را دارد. با ساختن دنیای عادلانه ای که بر خرد جمعی همه انسانها و اخلاق اجتماعی عادلانه استوار است می توان از مشکلات و نابرابری های موجود کاست.

آنچه که وجه مشخصه ولستنکرافت از سایر متفکرین هم عصر خودش است و او را از متفکرینی چون ماکیاولی، مارسیلیوس، هابز، بنتهام، روسو، جان لاک و دیگران جدا می کند باور او به برابری مرد و زن در توانایی و ادراک آنها از مسایل علمی و اجتماعی است. او بدرستی باور داشت که اگر امکان ایجاد شرایط برابر برای زن و مرد فراهم شود و آنها با شرایط یکسان در مقابل آزمون های مشخصی قرار گیرند احتمال اینکه هر دو جنس به جواب های مشابهی برسند زیاد است (نگ. پیشین:ص 87).

همانطوریکه در بالا اشاره کردم ماری تاکید می کرد که ایجاد شرایط مساوی برای رسیدن به نتایج مساوی بین زن و مرد کافی نیست، بلکه توانایی ایجاد توازن قدرت بین زن و مرد آنهم در یک زمان طولانی است که می تواند امکان رقابت زنان در مقابل مردان را در عرصه های مختلف کاری و اجتماعی فراهم کند. فراموش نکنید که این سخنان را ازیک سیاستمدار زن سویدی و یا انگلیسی، هندی و کانادایی که در قرن بیست یکم زندگی می کنند نمی شنویم بلکه این سخنان قدمتش به بیش ازدویست سال پیش بر می گردد. انتقاد آشتی ناپذیر ولستنکرافت بیشتر از هر گروهی به آن افراد بر می گردد که مقام، ثروت و نفوذ خود را به ارث می برند. بیشتر ازهر موسسه، کلیسا، ارتش و اشراف در معرض انتقاد او قرار داشتند. او می نویسد که: امتیازات، زندگی راحت و بدون دردسر، و یا طرح های بی فکرانه و سطحی این موسسات و گروه ها که بر دارایی، بی مسیولیتی و همچنین بی خیالی استوار است پایه و اساس ستم وارده بر زنان است (همان، ص: 317 و260).

● رابطه حوزه ی عمومی و خصوصی

آنگاه که در جامعه اجبار و فشار نیروهای قدرت خنثی شود و وجود فضای آزاد استمرارهم داشته باشد، می توان انتظار داشت که جنسیت جای درست خود را در میانکنش اجتماعی انسان ها پیدا خواهد کرد. برای رسیدن به این منظور بایست سیستم سیاسی موجود اگر بشود از آن بعنوان سیستم یاد کرد و مالیات های غیر عادلانه ای که بر گرده فقرا استوار است از میان برداشته شده و اصلاح شوند. آنگاه و تنها آنگاه می شود از آزادی زنان صحبت کرد. با تاویل و الهام از این نقل قول ها می شود گفت که ولستنکرافت یک انقلابی و طرفدار ایجاد عدالت اجتماعی در جوامع انسانی بود. برای رسیدن به "آزادی" داشتن "شرایط و امکانات برابر" امر لازمی است. تنها در این صورت است که افراد می توانند به اهداف انسانی خود یعنی "رهایی اجتماعی، سیاسی و مذهبی" و همچنین انجام درست چنین وظایفی نایل شوند.

با اندکی تعمق در محتوی مطالب بالا متوجه خواهیم شدکه ولستنکرافت بین فرد و جمع روابط منظم و مهمی را متذکر می شود. شهروندان در شرایطی می توانند به وظایف و تعهدات شهروندی خود جامه عمل بپوشانند که امکانات و شرایط اجتماعی و سیاسی کافی فراهم باشد. این مورد در رابطه زنان اهمیت بیشتری پیدا می کند. به دیگر بیان اگر شرایط اجتماعی و اقتصادی و مهمتر از همه موسسات و نهادهای دولتی موجود دگرگون نشوند شرایط اقتصادی و سیاسی افراد دگرگون نمی شوند. از طرف دیگر ولستنکرافت معتقد است که اگر افراد تکامل پیدا نکنند و دانش اجتماعی و رفتار فردی و اجتماعی خود رادگرگون نکنند، فضای سیاسی و اقتصادی جامعه رو به بهبود نخواهد رفت واصلاح نخواهد شد. آگاهی فردی همراه با آگاهی اجتماعی می توانند موازی باهم شرایط مناسب مشارکت انسانها در مسایل سیاسی را افزایش دهند.

یکی از دلایل مهمی که زنان از سایر شهروندان جدا می شد، نوع نگرش فیلسوفان وسیاستمداران (مردان نخبه) به انسان، جامعه، زبان و ساختار روانی انسانها بود. این دانشمندان با توانایی های خاصی که داشتند و کسب کرده بودند به چنان پایگاه اجتماعی رسیده بودند که برای جامعه علمی و سیاسی عصر خود دستور جلسه می نوشتند و تعیین می کردند که چه کسی خردمند، باهوش و شهروند می تواند باشد و چه کسی نمی تواند باشد و یا نباید در این جرگه گذاشته شود. از آنجایی که علوم انسانی بر خلاف علوم طبیعی ساختار "انباشنده" دارد یعنی اینکه نظریات فیلسوفان، جامعه شناسان، تاریخ نویسان و روانشناسان به گونه ای بر روی نظریات متفکرین یونانی و رنسانس در اروپا ساخته شده است، متاسفانه این میراث فکری و ساختار اجتماعی هنوز هم سنگینی اش روی تیوری های سیاسی و روابط اجتماعی جوامع عصر ما باقی مانده است.

همانطوریکه اطلاع دارید فیلسوفانی چون سقراط، افلاطون ارسطو نوشته های زیادی در رابطه با ساختار زبان ارایه کرده و اندیشه های گوناگونی در فلسفه اخلاقی، روابط افراد باهمدیگر، سیاست و علوم طبیعی نوشته اند. دراین تاویل ها و تفسیر ها، بر طبق دیالکتیک و یا دانش سخنوری، قبل از گفتن اصل مطلب، سخنور می بایست اول به ردیف کردن کبری و صغری می پرداخت و سپس به اصل مطلب می رسید. یعنی در هر استدلالی می بایست نهاد، گزاره و بعد نتیجه گیری چنان ترکیب می شدند که شنونده را به درست بودن مطلب متقاعد می کرد. زمینه این چنین تفکری بر می گشت به نوع استدلال علمی که در جامعه متداول بود. دریونان باستان عقل و سودمندی بعنوان یک فاکتور ثابت و پایدار درشکل استدلال و عملکرد در زندگی روزمره کاربرد داشت. برعکس عاطفه که هیجان/شوریدگی و اشتیاق هم نامیده می شد بعنوان نیروی خطرناک و شورشگر هم در حوزه فردی و هم در حوزه اجتماعی به حساب می آمد.

بر طبق این نظریات یکی از مهمترین گروه های اجتماعی که عاطفه و شوریدگی در رفتار آنها غلبه داشت زنها بودند. این متفکرین از واقعیت های اجتماعی و یا تفسیر های خود از واقعیت های اجتماعی نشانها و دلایلی ارایه می کردند که از این دلایل به این نتیجه غیر علمی می رسیدند که قضاوت زنها متکی بر احساسهای آنها است تا خرد و منطق. البته استدلال های ارایه شده، برای پذیرش اینکه چرا زن در روابط اجتماعی بعنوان جنس دوم محسوب شده و درخانه، محل کار، سیاست و سایرعرصه های اجتماعی تحقیر شده، کافی بنظر نمی رسند. طرفه اینکه چنین طبقه بندی اجتماعی در بین زنان هم پذیرفته شده بود و هست. هنوز هم در خیلی از فرهنگ ها و کشورهای دنیا مقام زن، همتراز مرد نبوده و از زنان بعنوان عنصر ضعیف، احساساتی و کوتاه فکر یاد می شود. مطالعه این سیوال که کدام استدلال های ژنیتکی، روانی، جسمی و عملی برای اثبات تحقیقات نظریه پردازی می شد بسیار مهم و جالب است که فعلا در دستور کار این مقاله قرار ندارد.

استفاده نکته ای از سیمون دوبوار نویسنده، مبارز و فیلسوف فرانسوی که با ژان پل سارتر زندگی می کرد در باره این موضوع بی ربط نیست. او می نویسد: "زن، زن زاده نمی شود بلکه زن ساخته می شود". از این جمله کوتاه ولی بسیار پرمحتوی می شود نتیجه گرفت که در تکامل انسانی، آنگاه که روش زندگی ساده تر بود مسیر تکامل انسانها به گونه ای رشد غلطی داشته و باعث استثمار زنان در طول هزاران سال گشته است. به بیان درست تر این سیستم اجتماعی و ارتباطی ساخته شده توسط ما انسان ها است که این چنین نقشی را به زنان داده است. آوردن استدلال هایی چون عوامل طبیعی و یا قوانین طبیعی در این مورد همانقدر احمقانه است که رد نقش برابر زن در اجتماع انسانی.

● طبقه بندی های علمی و نقش جنگ در ایجاد شرایط جدید

تمایز فیزیکی و ژنتیکی زن و مرد، اختلاف در نوع کروموزم های بدن این دو جنس انسانی نمی تواند دلیلی برای پایین بودن تفکر خردگرایانه در زنان و یا تفوق عواطف و هیجان های انسانی که منشا استمرار نوع بشر را بدنبال دارد شمرده شوند. باید اشاره شود که این نوع طبقه بندی های علمی/اجتماعی در تمدن بشری استثنا نیستند. نژاد های غیر از نژاد سفید که توسط مردمشناسان، قوم شناسان و جامعه شناسان اروپایی، در مونوگرافی های گوناگون بعنوان انسان های ابتدایی مطالعه شده اند، اغلب بعنوان قبایل عقب افتاده و ابتدایی معرفی شده اند. این تصویر شابلون گونه و پیش داوری ها، گاه توسط خود این قبایل هم پذیرفته شده است.

اگرچه در قرون اخیر بخصوص بعد از جنگ جهانی دوم چنین تصاویرمنفی و یکطرفه از گروها و قوم های غیر سفید توسط دموکرات ها و انسانگراهای غربی و خصوصا مبارزان آزادیخواه غیر غربی زیر ضرب قرار گرفته است ولی هنوز بعنوان نگرش و سیاست عمومی در غرب عمل می کند. مدعی العموم بودن و یا پلیس جهانی عمل کردن غرب و احمق و عقب افتاده جلوه دادن شرق و غیر غربیها در افغانستان، عراق، اکثر مناطق جنگزده آفریقا و در آینده ی نزدیکی مناطقی چون ایران، سوریه و کره شمالی از نمونه های چنین تفکر و سیاستی است.

اگر خوب نگریسته شود عامل انحطاط تمدن ها و جنگهای جهان شمول چون حمله ناپلیون به روسیه، استثمار و حمله کشورهای اروپایی همچون انگلیس، فرانسه، روسیه، آلمان و اسپانیا به سایرمناطق دنیا، و همچنین جنگ جهانی اول و دوم ارمغان غرب به بشریت و نه افریقا، امریکای لاتین و یا شرق است. در طول سده بیستم میلادی صد و بیست میلیون انسان در جنگهای اول و دوم جهانی ازبین رفتند. عاملین جنگ در عراق، بالکان، شاخ افریقا، مداخلات استثمارگرانه کشور های غربی در امور داخلی کشورهای به اصطلاح در حال توسعه که به بهانه حفظ امنیت و یا دفاع از منافع ملی این کشورها صورت گرفته و می گیرد، اولا بدلیل ضعف ساختار اجتماعی داخلی این کشورهاست ولی مهمتر از آن نبود دموکراسی در سیستم روابط سیاسی و بین المللی است. سیوال این است که منافع ملی و مرزهای ملی کشورهای قدرتمند غربی تا کجا کشیده شده است؟

جنگ ویرانگر است و هستی تباه کن. سخن گفتن از فضایل یا عوامل مثبت جنگ تضاد گویی صریحی است. ولی جنگها به ایجاد تکنیک های جدید و روابط اجتماعی جدید دامن زده اند. فرض اینکه آیا تکنیک و وسایل مورد استفاده ای که درارتباط با صنایع نظامی کاربرد داشته و در زندگی روزمره استفاده می شود بدون بروز جنگها می توانستند کشف و ساخته شوند، موضوع مطالعه این مقاله نیست، ولی سیوال قابل توجهی است که می تواند پاره ای از ابهام های این چنینی را روشن کند . بهر صورت من همزمان با تدوین این مقاله سعی کردم به منابعی که می توانند به من در روشن کردن دلایل حضور زنان در عرصه های اجتماعی و افزایش این حضور خصوصا در قرن بیستم دسترسی پیدا کنم، ولی هنوزبه منابعی که وسعت و اهمیت این حوزه مهم اجتماعی را مطالعه کرده اند، دسترسی پیدا نکرده ام.

امروز بعد از شصت و اندی سال می توان گفت که اگر یک عنصر مثبت در پروسه جنگ های جهانی اول و دوم بتوان پیدا کرد شاید ورود زنان در بازار کار باشد. این حضور بطور جدی بالانس قدرت مرد ها در امور تولیدی و اجتماعی را بهم زد. همانطوریکه می دانیم تعداد مرگ و میر نظامیان که اغلب قریب به اتفاق آنها مرد بودند به نیروی فعال در بازار کار صدمه زد و کمبود جدی هم در حوزه تولید مایحتاج روزمزه و هم در تولید صنایع نظامی بوجود آورد. بعد از جنگ و در هنگام جنگ کارخانه ها مجبور شدند که از نیروی کار زنها برای تولید استفاده کنند. باز شدن پای زنان در بازار کار، مقام زن در اقتصاد جامعه را دگرگون کرد. به استقلال اقتصادی زنان افزود و توازن نابرابری حقوق زن و مرد کاهش یافت. فراموش نکنیم که این مسیله همزمان بود با گسترش نظریات دموکراتیک و شکست اقتدارگرایی و فاشیسم در اروپا. ماهتما گاندی می گوید: هفت چیز انسان را از پای در می آورد و هلاک می سازد:

1) سیاست بدون شرف

2) لذت بدون وجدان

3) پول بدون کار

4) شناخت بدون در نظر گرفتن ارزشهای انسانی

5) تجارت بدون اخلاق

6) دانش بدون انسانیت

7) عبادت بدون فداکاری

مقایسه اجمالی از شرایط حضور شهروندان در حوزه های مختلف اجتماعی و دموکراتیک در جوامع امروز با یونان قدیم ما را به این نتیجه می رساند که تعریف و محتوای مشارکت و دموکراسی از نوع مستقیم آن ویژه شهروندان یونان بوده و شهروندان جوامع دموکراتیک امروزی فاقد چنین مشخصاتی هستند. تنها نمایندگان مردم و دارندگان پاره ای از مشاغل خاصی این خصوصیات را دارا هستند. آنچه که مسلم است اینکه حوزه عمل اجتماعی برای شهروندان امروزی عموما بسیار محدودتر شده است. این محدودیت هم در عرصه های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی جلوه دارند و هم در حوزه های زندگی طبیعی افراد و ارتباط با طبیعت که در روحیات و خصوصیات ما بعنوان انسان نوعی توازن ایجاد می کند. انسان امروز با بندها و پیوند های گوناگونی محدود شده و دیوارهای گوناگونی بین انسان و رهایی ایجاد شده است. پاره ای از این مرزها و موانع قابل لمس و مشخص هستند و بخشی دیگر نامریی. نتیجه اینکه انسان با استفاده غلط از ماشین و موسسات خود ساخته از جوهر وجودی خود جدا گشته است.

همانطوریکه در مقدمه توضیح نظریات روسو نوشتم ، زندگی مردم در جوامع امروزین پیچیده تر از جوامع باستان بوده و موسسات جدیدی با عملکردهای مشخصی شکل گرفته اند که در سابق وجود نداشتند و یا در بهترین شرایط نطفه های این چنین موسساتی در حال فرم گرفتن بودند. آز آن جمله هستند موسسه دولت، موسسه بازار/اقتصاد و موسسه ی جامعه مدنی. من در مقاله ی بعدی بحث کوتاهی در چگونگی شکل گرفتن و تکامل آنها خواهم داشت ولی در صدد این نیستم که به تعریف عملکرد و میانکنش این موسسات باهمدیگر بطور جداگانه پرداخته و نظریات گوناگونی که به توضیح، مرزبندی و تعریف چنین موسساتی پرداخته اند ارایه کنم. از طرف دیگر ضرورت تیوریزه کردن و هموار کردن راه برای درک بهتر نویسندگان و متفکرین بعدی و سهولت در ادامه دادن مقالات و مفاهیمی که در آن به نقش قدرت و یا دولت پرداخته شده و همچنین به تکامل نقش مالکیت، بازار و یا جامعه ی مدنی وجود و یا عدم وجود آن در نظریات این یا آن نویسنده اشاره شده، شاید یک جمع بندی ضرور ی داشته باشد


پژوهش و اقتباس آراز م فنی نویسنده و محقق در مسایل اجتماعی 1 دفاع از حقوق زنان پاسداران آزادی Vindication
انجمن جامعه شناسی ایران

نظرات کاربران پیرامون این مطلب

انصراف از پاسخ به کاربر